تبليغاتX
این ذهن من است..آشفته و سرگردان

این ذهن من است..آشفته و سرگردان

من را ببخش

من را ببخش ای من من

ببخش که تنهایی،ببخش که مجبورم

ببخش که زندگی مرا مجبور می کند که بمانم

ببخش که آدم های قصه ام تاریکند

ببخش که گریه های من رفیق دل تنهایت شد

ببخش که آن چه می خواستی نشد

مرا ببخش که باید بروم اما نمی توانم

 

می دانم که می گویی تو ضعیفی

تو شکستی

آری من شکستم

من من ،ای من درون من ،تو بگو پس چه کنم؟!

تو خیالم

           تو رویاهایم

آدم ها قشنگ ترند

پس بیا با هم برویم   به آرمان شهر من

شهر آرمان های من

در کوچه هایش ترس نیست

تاریکی نیست

شهر آرمان های من در کوچه هایش ماه خانه دارد

آسمانش آبی ست

مردمش مهربانند

                      عاشق اند

                                     شادمانند

در هوا بوی گل نرگس می آید

نه بوی نفرت

من من ،من را ببخش که مانده ام در کوچه های ترس

در هوای نفرت!

من را ببخش!!!!!

+ نوشته شده در  88/01/31ساعت 11:18 AM  توسط تهمینه  | 

 حس غریب

 به شیشه ئ پنجره ام چنگ میزندحس غریب

و صدای آرام و نا مفهومی از دور به گوشم میرسد

حسی غریب شبیه خوبی

و صدایی گنگ

پر از دلهره واضطراب..

۱۶/۱۱/۸۷

+ نوشته شده در  88/01/31ساعت 11:16 AM  توسط تهمینه  | 

زن
زن عشق می كارد و كینه درو می كند...دیه اش نصف دیه توست و مجازات زنایش با تو برابر...می تواند تنها یك همسر داشته باشد و تو مختار به داشتن چهار همسرهستی...برای ازدواجش در هر سنی اجازه ولی لازم است و تو هر زمانی بخواهی به لطف قانونگذار می توانی ازدواج كنی...در محبسی به نام بكارت زندانی است و تو...او كتك می خورد و تو محاكمه نمی شوی...او می زاید و تو برای فرزندش نام انتخاب می كنی...او درد می كشد و تو نگرانی كه كودك دختر نباشد...او بی خوابی می كشد و تو خواب حوریان بهشتی را می بینی...او مادر می شود و همه جا می پرسند نام پدر…و هر روز او متولد میشود؛ عاشق می شود؛ مادر می شود؛ پیر می شود و میمیرد...و قرن هاست كه او؛ عشق می كارد و كینه درو می كندچرا كه در چین و شیارهای صورت مردش به جای گذشت زمان جوانی بر باد رفته اش را می بیندو در قدم های لرزان مردش؛ گام های شتابزده جوانی برای رفتن و درد های منقطع قلب مرد؛سینه ای را به یاد می آورد كه تهی از دل بوده و پیری مرد، رفتن و فقط رفتن را در دل او زنده می كند...و اینها همه كینه است كه كاشته می شود در قلب مالامال از درد...!
 
 
 
 
 
این مطلب و خوندم به نظرم خیلی جالب امد..................!!!!!!!!!۱
+ نوشته شده در  87/12/09ساعت 11:10 AM  توسط تهمینه  | 

حس غریب

 به شیشه ئ پنجره ام چنگ میزندحس غریب

و صدای آرام و نا مفهومی از دور به گوشم میرسد

حسی غریب شبیه خوبی

و صدایی گنگ

پر از دلهره واضطراب..

+ نوشته شده در  87/11/18ساعت 4:24 PM  توسط تهمینه  | 

سراب

این روز ها آنقدر خسته ام

که مجالی برای اندیشیدن نیست

و عشق آزرده ام می سازد

و عذابی را سراسر در آغوش گرفته ام

که گویی قصد رفتن ندارد.....

۸/۱۱/۸۷

+ نوشته شده در  87/11/08ساعت 10:30 PM  توسط تهمینه  | 

هیچ چیز....

امسال هیچ چیز سر جایش نیست

نه ماه رمضان بوی هر سال را داشت

نه گویی محرم است

هوا هم امسال همدلی کرد!

نه بهارش بهاری بود

 نه زمستانش ،زمستان است

امسال هیچ چیز سر جایش نیست!!

تهمینه۱۴/۱۰/۸۷

+ نوشته شده در  87/11/07ساعت 10:47 PM  توسط تهمینه  | 

بر لب صخره ای بلند

در لبه ی پرتگاه زندگی ایستاده ام

گیسوانم را به باد می سپارم

به اشک هایم اجازه میدهم

که آرام آرام بر روی گونه هایم جاری شوند

   

او در آن طرف ایستاده

و به من لبخند میزنذ

او به من می گوید

زندگی جاریست

لحظه ی آشنایی است

عشق در همه جا می روید

یاری ابدی

به همین نزدیکی

و در آن نقطه که دور است

به او می نگرم

به فردا

به فاصله ها

به صدای شکستن ها

و به عشق

و به او می گویم

من تنهاییم را دوست دارم

او می رود

وذیگر نمی آید

و دوباره به

اشک هایم اجازه میدهم

که بر روی گونه هایم جاری شوند

 

تهمینه۳۰/۹/۸۷

+ نوشته شده در  87/10/10ساعت 5:1 PM  توسط تهمینه  | 

کاغذم را خط خطی می کنم

روی دیوار اتاقم خط میکشم

شیشه ها را می شکنم

در هارا میکوبم

و   بلند فریاد میزنم....!!

این ذهن من است

آشفته و سرگردان

به دنبال یک راه

یک راه برای فرار

فرار از آشفتگی

فرار از من

فرار از من درون من

و رسیدن به من

از آغاز شروع میکنم

خط خطی ها را پاک می کنم

درها را باز میکنم

دیوار را رنگ میزنم

اما با این رد پاها چه کنم ؟؟!

جای پای خط خطی ها روی کاغذم مانده؟!!!!!؟!؟

 

تهمینه ۳/۱۰/۸۷

 

 

+ نوشته شده در  87/10/10ساعت 3:54 PM  توسط تهمینه  | 

((جشن یلدا))

دیشب پشت پنجره ی اتاقم تا صبح نشستم

به تماشای تاریکترین و  ظمانیترین شب سال

آسمان هم نالید

تا سحزگاه برف بارید

به انتظار طلوع خورشید

شروع نور

رهایی از ظلمت  

تاریکی و تنهایی

آنها تا صبح جشن گرفتند!!

جشن یلدا بهانه بود

این نور بود که نشانه بود!!

 

تهمینه۱/۹/۸۷

+ نوشته شده در  87/10/04ساعت 7:27 PM  توسط تهمینه  |